آنتونى شرلى ( مترجم : آوانس )

64

سفرنامه برادران شرلى ( فارسى )

پادشاه به من امر كرد كه بر روى آن بنشينم . آن‌وقت شراب خواسته به سلامتى من باده نوشيد و گفت نعل كفش يك نفر عيسوى در نظر من بر بهترين شخص عثمانى ترجيح دارد . بعد از من پرسيد كه آيا راضى مىشويد كه به خدمت من داخل شويد . جواب دادم كه چون در خاك آن اعليحضرت هستم اطاعت امر پادشاه بر من واجبست . ولى اكراه دارم از اين‌كه آقاى قديمى خود را ترك كنم زيرا كه او نسبت به من محبت دارد . پادشاه اين را شنيده دست در گردن من كرده مرا سه چهار دفعه بوسيده و گفت من صداقت تو را پسنديدم . معهذا از برادر خودم كه آقاى تو باشد تمنا خواهم كرد كه تا وقتىكه در مملكت من هستى نوكر من باش . بعد از چند كلمه صحبت ديگر پيش سر آنتوان رفت و به او گفت كه بايد يكى از نوكرهاى شما را از شما بگيرم . سر آنتوان جواب داد كه من اختيار آنها را ندارم كه به شما بدهم ولى آن اعليحضرت ميل داشته باشند به هركدام كه امروز بفرمايند براى هر قسم خدمت حاضر هستند . پادشاه از او تشكر كرد و گفت كه من نيز به جميع نوكرهاى خود حكم خواهم كرد كه همين‌طور از شما خدمتگزارى كنند . بعد از چند كلمه حرف ديگر پادشاه سر آنتوان را به منزل او رسانيد و به او گفت كه با شما خداحافظى نمىكنم زيرا كه قبل از خواب باز شما را خواهم ديد . بعد از اينكه ما در منزل خود شام خورديم سر آنتوان گمان كرد كه پادشاه ديگر او را احضار نخواهد كرد زيرا كه از شب خيلى گذشته بود ؛ بنابراين مصمم شد كه استراحت كند . ولى طولى نكشيد كه ناظر كل با شانزده مشعل و ده - بيست نفر آدم آمد كه سر آنتوان را [ با ]